شهید راه حق حبیب در سال 1330 در یک خانواده متوسط مذهبی در شهر تبریز دیده به جهان گشود .
از اوان کودکی یک فرد مذهبی بود و نمازش را مرتب میخواند و همیشه در کنار دایی بسیار با ایمان و معتقــدش از خمس و زکات صحبت میکرد و بسیار فعال بود و پر جنب و جوش بود . دوران ابتدایی خود را در مدرسه ایرانـشهر و دوره دبیرستان را در دبیرستانهای ثقة الاسلام و فردوسی تبریز با پشتکار و فعالیت تمام بپایان رسانید .
در سال 1350 در کنکور دانشکده مدیریت و اقتصاد کرج شرکت کرد وموفق شد و در کنار برادر بزرگترش که او هم تازه دانشگاهش تمام شده بود زندگی میکرد . در طول تحصیلات دانشگاهی از هیچگونه کمک مالی خانواده بهــــره مند نبود و شبها همچون معلمی در کلاسهای خصوصی به شاگردانش ریاضیات تدریس مینمود و روز همچــــــون محصلی پر تلاش تحصیل میکرد و با پول اندکی که جمع مینمود میتوانست کتابهای دانشگاهیش را بخرد “ تا اینکه پس از جهار سال موفق به اخذ لیسانس شد. سپس بخدمت نظام رفت با رفتن به ارتش از خفقان و دزدیهای رژیــم شاه بیشتر رنج میبرد . اواخر خدمتش مصادف با جنبش و حرکت اسلامی و انقلاب ملت ایران و فاجعه 17 شهریــور بود . بعد از فاجعه 17 شهریور تنفر او نسبت به خاندان ننگین پهلوی خیلی زیاد شد وکم کم با دوستانش شروع بــه فعالیت کرد وقتی به ارتش میرفت کلاهش را در میاورد و روی لباس اونیفرم کت میپوشید تا مردم تظاهر کننــــده بدانند که او با انهاست و یکبار دژبان مرکز او را گرفت که قبل از شناسایی به خوبی در رفته بود .
در اذر ماه کـــــه خدمتش بپایان رسید بنا به دستور امام ترویج اسلام و فعالیت مذهبی را وظیفه شرعی دانسته و بطور مخفی اغــــاز کرد . بطوریکه با چنا تن از اشنایان به کنک هم برای اعتصابیون شرکت نفت آبادان مقدار زیادی پول جمــــع اوری کردند و رساندند . در اوایل فعالیت این شهید بصورت یک برنامه مستقل نبود بلکه بیشتر معلومات دینی خود را بـــا مطالعه کتابهای دکتر شریعتی و استاد مطهری بدست اورده بود . در اوج پیروزی انقلاب اسلامی در تسخیر پادگانهـا کمک زیادی کرد . همیشه با عشق و علاقه خاص درجلسات و کنفرانسهای مذهبی شرکت مینمود و نتایج انهــــا را در دفترچه هی مخصوص مینوشت و خیلی دقیق و مرتب بود .
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تصمیم داشت وفتــی خدمتش بپایان رسید برای ادامه تحصیل بخارج برود ولی بعد از بثمر رسیدن انقلاب از اینفکر منصرف شد و میگفت در چنین موقعیتی خارج شدن کشور لایق یک فرد مسلمان نیست . بعد از 22 بهمن و پروزی انقلاب مدتــــــی در کمیته جمشید اباد فعالیت میکرد و سپس به جهاد سازندگی رفت و از طرف جهاد با همفکران به روستاهــــای آذر بایجان شرقی بعلت شناخت بیشتر مسافرت میکرد و با سخنرانی و ارشاد روستائیان به احیاء انقلاب کمک نمود . در خاتمه فعالیت خود را در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی قسمت تبلیغات اسلامی اغاز کرد و مسئول امــــــور استانها شد . همیشه در حال سفر بود و چند بار با شهید دکتر بهشتی همسفر شده بود و بایشان علاقه خاصی داشت و همیشه از صداقت و جذبه دکتر تعریف میکرد .
در اوایل آذر ماه 59 مصمم شد که به جبهه برود ولی از طـــــرف مسئولین باو گفته شد وجود شما در تهران و حزب بهمان اندازه مؤثر است که میتواند در جبهه باشد ضمن کـــار و فعالیت به مطالعه عمیق و اسلام شناسی ادامه میداد بکلاس عربی میرفت و شبها با پدرش قرآن میخواند و معنـــی میکرد . حبیب بعلت گرفتاریها هنوز ازدواج نکرده بود ولی تصمیم داشت عید فطر ازدواج کند همیشه در سر نماز و قنوتهایش میگفت خدایا شهادت را برمن سهل کن و اینطور که دوستانش میگویند صبح هفتم تیر او بسیار شاد بوده و بالاخره در همان شب در کربلای تهران با بهشتی و یارانش به لقاء الله پیوست .
درود به روان پاک همه شهدای اسلام نابود باد ریشه منافقین
|
نظرات ()
|
سردار شهید حسین رنجبر اسلاملو دردوم شهریورماه 1339 درشیراز چشم به جهان گشود تولدش را سیدی نورانی درعالم خواب به مادرش مژده داده واوراحسین نامیده بود.
حسین دوران طفولیت وکودکی رادرخانواده ای مذهبی ومتدین سپری نمود ودرسن هفت سالگی راهی مدرسه شد تحصیلات وی تاپایان دوره متوسطه ادامه یافت وآن عزیز بادریافت مدرک دیپلم فنی از تحصیل فراغت یافت .
وی درحساسترین روزهای زندگی از نعمت پدر محروم شد وبامرگ جانگداز آن پیر درد آشنا دوران تازه ای از زندگی پرمرارت وی آغاز شد از آن پس با کمک برادر کوچکترش درکنار تحصیل به کارهای مختلفی اشتغال ورزید وهمچنین همدوش باملت سلحشوربادست خالی به مصاف سرنیزه های جلادان طاغوت رفته ادای دین نمود.
شهید اسلاملو همزمان باشروع جنگ تحمیلی درسن نوزده سالگی بنا به سنت حسنه رسول اکرم(ص) مبادرت به ازدواج نمودکه ثمره این پیوند مبارک دوفرزند دختراست درموقع شهادت فرزند دوم شهید دوماهه بود.
احترام به والدین ازبارزترین خصوصیات اخلاقی وی بود.آن عزیز پس از درگذشت نابه هنگام پدر برادران کوچکترراتحت حمایت گرفته ودرامرتحصیل آنان از هیچ کوششی دریغ نکرد .وی فردی باتقوا و مؤمن شجاع وفروتن بود وبرانجام صله رحم تاکید خاصی داشت وباوجود مشکلات ومشغله کاری از اقوام وبستگان دور ونزدیک سرکشی می کرد و به عیادت بیماران می شتافت .
این سردا رشید اسلام درسن نوزده سالگی به کردستا ن اعزام شدودرمصاف باضد انقلاب به مدت یک هفته درسخت ترین شرایط درمخفیگاهی به سرآورد وبامشکلات عدیده ای از آن مهلکه نجات پیدا کرد .
شهید حسین رنجبر اسلاملو باعشق وعلاقه وافری که به دفاع از اسلام وتمامیت ارضی کشور اسلامی ایران داشت بارها به میادین نبرد روی آورد وباشرکت درعملیاتهای آزادسازی خرمشهر بستان ومحرم با دلی لبریز ازشوروایمان بردشمن متجاوز بعثی تاخت وتاپای جان از حریم انقلاب اسلامی دفاع نمود تااینکه سرانجام درتاریخ دهم آبان ماه 61 درحالی که بی محابا وبه تنهایی با آر.پی.جی به شکار تانکهای دشمن سیه دل درمحور شرهانی رفته بود براثر اصابت تیردرحالت سجده باذکروزمزمه دعاجان عاریت رابه حضرت دوست تقدیم کرد ومرغ ملکوتی جانش رادرنزهنگاه قدس به پرواز درآمد .وی درلحظه شهادت فرماندهی گردان امام حسین رابرعهده داشت وبامرگ سرخ خویش مسؤ ولیت گردان رابرعهده دیگر همرزمان خودگذاشت عملیات ظفرمند محرم یادمان پرواز ملکوتی این سردارعاشورائی است.
شهید ردانی پور در سال 1337 دراصفهان بدنیا آمد تحصیلات ابتدایی را در دبستان شیخ لطف الله اصفهانی و متوسطه را در دبیرستان سعدی با موفقیت انجام داد با جریاناتی که در طول تحصیل ایشان در هنرستان کبوتر آباد پیش آمد ایشان با راهنمائی یکی از روحانیون به حوزه رفتند . ایشان قبل از انقلاب در حوزة علمیه مشغول تحصیل علوم دینی بودند که در ایام تبلیغ به اطراف و اکنان کشور می رفتند واز همان جا اعلامیه های حضرت امام را و نیز رسالة ایشان را و همچنین آنچه مربوط به قیام مردم بود توسط خورو برادرشان بین مردم توزیع می کردند .
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی روح شهید ردانی پور در کالبد خود رام نگرفت وبه هوای شهادت میل جبهه کرد که ایشان به لحاظ تحصیل علوم دینی و مسئولیت در حوزه با شروع جنگ از طرف حوزه مأمور تلبیغ می گردد و با نشان دادن لیاقت و شایستگیها از طرف سپاه به عنوان فرمانده در جبهه مشغول انجام وظیفه می شود طوریکه علاقة ایشان باعث می شود 3 روز پس از ازوداج خانواده خود را ترک و مجدداً به جبهه می روند و با شرکت در عملیات والفجر ( 2 ) در ارتفاعات حاجی عمران با جنگیدن و رزمی شجاعانه به آرزوی دیرینه اش که همانا شادت بود نایل می شود .
شهید مرتضی جاویدی در تیر ماه 1337 در روستای جلیان فسا و در یک خانواده متدین و مذهبی دیده به جهان گشود و در حال و هوای صمیمی روستا پرورش یافت . همزمان با تحصیل به کارهای مختلفی چون دامپروری و کشاورزی مشغول گردید تا بدینوسیله علاوه بر تأمین هزینه تحصیل به امرار معاش خانواده کمک نماید . وی دوره ابتدائی را در جلیان و دوره راهنمائی را در نوبندگان فسا گذراند . سپس راهی شهرستان فسا شد و در دبیرستان ذوالقدر این شهر مشغول به تحصیل گردید و در سال 1356 با مدرک دیپلم تجربی این دوره را نیز با موفقیت به پایان رساند .
شهید جاویدی که بر حسب دستور رهبر کبیر انقلاب (ره) مبنی بر ترک پادگانها ، از خدمت سربازی در رژیم ستمشاهی امتناع ورزید ، پس از پیروزی انقلاب با انگیزه ای متعالی به جمع آفتابی پاسداران پیوست و به عضویت این نهاد مردمی درآمد . شهید همواره خود را یک سرباز و یک بسیجی کوچک می دانست و هرگاه از مسئولیت وی در جبهه سؤال می شد با کمال فروتنی جواب می داد : فقط یک خدمتگزارم و از اینکه سرباز امام زمان (عج) هستم بسیار خوشحالم .
شهید مرتضی جاویدی مدتی را در جبهه غرب و کردستان به مبارزه با گروهک های مزدور گذراند و پس از شروع جنگ تحمیلی گامهای استوار خود را بر خاک تفتیدة خوزستان قهرمان نهاد و عاشقانه در عملیاتهای مختلف از جمله : فتح المبین ، بیت المقدس ، رمضان ، والفجر 1،2، 8 ، خیبر و بدر و کربلا 4،5 شرکت کرد و حماسه ها آفرید . شهید ، مدتها فرماندهی گردان همیشه پیروز فجر از تیپ المهدی (عج) را برعهده داشت . یاران همرز او هرگز خاطره رشادتها و حماسه های شهید مرتضی جاویدی را از یاد نخواهند برد . پیکر مطهر و نورانی این سرباز سلحشور به دفعات آماج تیر قرارگرفت .
شهید جاویدی پس از عملیات والفجر 2 به دیدار امام (ره) افتخار یافت و حضرت امام نیز او را مورد لطف و مهر قرار داده و پیشانی بلندش را بوسید . مرتضی در این دیدار از امام خواست تا برای شهادتش دعا کند . روح سراسر اشتیاق شهید سرانجام در 18 بهمن 1365 در ازدحام زخم و آتش ، قفس خاکی تن را گشود و عاشقانه به سوی میعادگاه ابدی به پرواز درآمد . عملیات کربلای یادمان پرواز این عاشق واصل را در دل خونین خود جای داده است . خاک شلمچه شقایقزار خون این شهید و صدها شهید گلگون کفنی است که عاشقانه در آسمان لاجوردی جنوب به پرواز درآمدند .
در مهرماه سال 43 در نجف آباد کودکی متولد شد که نامش را حسن علی گذاشتند . از طفولیت آثار جنب و جوش و چالاکی خاصی از او هویدا بود و برتریش بر همگان مشهود و بارز می نمود . دوران تحصیل را به سرعت طی کرد و در کنار تحصیل علاوه بر کار در یک کارگاه صنعتی به مطالعه و شرکت در کارهای هنری مثل تشکیل گروه های نمایش ، کتابخانه و .. می پرداخت و تا زمان پیروزی انقلاب به فعالیت ادامه داد .
بعد از انقلاب ، انجم اسلامی دبیرستان را تشکیل داد و با شروع قائله کردستان به غرب عزیمت کرد و سه ماه با ضدانقلاب مقابله نمود . پس از آن به جبهه جنوب رفت و در عملیاتهای رمضان ، محرم و بیت المقدس شرکت نمود . حسن علی تجربیات جبهه خود را با اعزام به لبنان و طی یک دوره آموزش چریکی فشرده کامل کرد .
شهید منتظری در بازگشت از لبنان مدتی در حوزه علمیه نجف آباد و بعد از آن در مدرسه امام صادق قم تا اتمام «لمعتین» به تحصیل دروس حوزه پرداخت ، سپس ازدواج نمود . او در خانه فردی صبور بود و به صله رحم بی اندازه اهمیت می داد .
مجدداً در سال 1364 به جبهه ها عزیمت کرد . او که در عملیات رمضان با سمت فرماندهی گروهان شرکت کرده ، مجروح شده بود اینبار به معاونت گردان منصوب شد .
او آنقدر عاشق نماز بود که رد خط مقدم ، زیر آتش سنگین به علت کوتاهی سقف سنگر و اینکه نمی توانست ایستاده نماز بخواند بیرون سنگر نماز می خواند .
یک شب در یک پاتک که دشمن در خط فاو که قصد غافلگیری رزمندگان را داشت ، سردار منتظری با هوشیاری به موقع و فرماندهی صحیح تلفات سنگینی از دشمن گرفت و پاتک دفع شد . او به کرات در آن شب موشک آر پی جی هفت را میان ستون دشمن شلیک کرد که با هر موشک جمعی از بعثیان به هلاکت می رسیدند .
عملیات والفجر ده و دیدن صحنه های وحشتناک شهدای بمباران شیمیایی تأثیر عمیقی بر روحیه حسن علی گذاشت بطوریکه همیشه از آن سخن می گفت . او که در عملیات والفجر هشت حضور فعالی داشت در بازپس گیری فاو نتوانست آرام باشد و در حالی که فرماندهی گردان انبیاء را برعهده داشت به فاو اعزام شد .
سردار منتظری نیروها را به خط مقدم برد و تا ظهر 29 فروردین نیز مردانه در فاو مقاومت کرد تا اینکه دستور بازگشت صادر شد . در ساحل اروند رود نیروهای باقی مانده ، در محاصره دشمن افتادند و او که روحش در حال شکستن قفس تن بود در آخرین لحظات خود را به آب اروند زد و خروش اروند او را به دریای رحمت حق برد . این بیت همیشه ورد زبان او بود :
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
حسن در سال 1334 شمسی در یک خانوادة محروم ، اما پاکدامن و با تقوی زاده شد . خانواده اش در تربیت او کوشا بود و اورا دوستدار اهل بیت (ع) رسالت به بار آورد . حسن با سختی و مشکلات رشد کرد و دورة ابتدایی را با موفقیت سپری کرد . از هوش خوبی برخوردار بود. علا قة فراوانی به آموختن از خود نشان می داد . اما بدلیل مشگلات مادی و معیشتی ، نتوانست به تحصیل ادامه دهد بناچار به تهران مراجعت نمود تا بتواند هم کاری بدست آورد و هم به تحصیل ادامه دهد .
حسن در تهران ، در منزل خواهرش زندگی می کند و کاری در بازار پیدا می کند . او به خرید فروش لوازم و فروش لوازم ورزشی روی می آورد و شبانه به تحصیل مشغول می شود . ازآنجا که وی روحی سالم و وجدانی بیدار داشت ، با وجودآلودگی جواجتماعی در زمان رژیم ستمشاهی ، هرگز به مظاهر فساد روی خوش نشان نمیدهد و از افراد ریاکار و ناسالم پرهیز می کند .
فعالیتهای شهید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی
حسن با شروع و اوج گیری انقلاب اسلامی ، وارد عرصة انقلاب و سیاست می شود و از زمانی که با شخصیت حضرت امام خمینی (ره )آشنا می شود ، برای مبارزه با رژیم شاه ، لحظه ای از پا نمی نشیند . در سخنرانیهای علمای مشهور و انقلابی حاضر می شود و در بازار ، مخفیانه اعامیه های امام را چاپ و تکثیر می کند که در این ارتباط ، دو بار نیز از سوی عوامل ساواک دستگیر می شود . اما از آنجا که هیچ مدرکی از وی به دست نمی آید ، آزادش می کنند . حسن در بیشتر راهپیماییها شرکت فعال می جوید . این فعالیتهای انقلابی در روزهای پیروزی انقلاب به اوج می رسد .
فعالیتهای شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، یه عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در می آید . پس از شروع تحرکات ضد انقلاب در کردستان ، همراه جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان و شهید دستواره ، عازم کردستان می گردد و در چند عملیات علیه گروهکها شرکت می کند .
فعالیتهای شهید در دوران دفاع مقدس
حسن با شروع جنگ تحمیلی ، عازم جبهه های جنوب می شود .شهید زمانی در بیشتر عملیاتها حضوری فعال می یابد . در طول حضور ایثارگرانه اش در دفاع مقدس ، یازده بار مجروح می شود و هر بار پیش از مداوا و بهبود باز یافتن سلامتی کامل ،خود را به جبهه ها می رساند . زمانی ک روی مین رفته ودر بیمارستان بستری بود ، خبر شهادت شهید بهشتی و یارانش ، زخمی بر قلبش می نهد که زخم پا را فراموش می کند . او بیشتر اوقات خود را در جبهه ها یا در بیمارستان بسر می برد و خیلی کم به مرخصی می رود .
حسن در دی ماه 1361 با دختری مومن و پاکدامن از آشنایان خود ازدواج می کند : اما ازدواج هم مانع رفتن او به جبهه نمی شود . به همسرش می گوید که حضرت زهرا (ع) و حضرت زینب (ع) را الگوی خود قرار دهد و اگر در جنگ شهید شد صبر و بردباری را از کف ندهد .
زمانی در طول تلاش و فعالیت خود در جبهه های حق علیه باطل ، ز خود توانمندیهای نظامی زیادی بروز می دهد و مدیریت و مدارای خاصی از خود به نمایش می گذارد و در این زمینه ، رشد و ترقی می کند . آخرین مسئوولیت وی فرماندة محور بود که در عملیات خیبر ، جوهرة اصلی خود را نشان می دهد و کاری می کند کارستان .
چگونگی شهادت
شهید حسن زمانی ، همانگونه که اشارت رفت ، دل در گرو محبت دوست نهاد و به آرزوی دیرینه اش رسید و در 8 اسفند ماه 1362 در عملیات حماسی خیبر ، در ((جزیرة مجنون )) به درجة رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش به دست خانواده اش نرسید : چرا که خود آرزو داشت گمنام شهید شود و جنازه ای نداشته باشد .
در سال 1332 در روستای (( کوشک الموت )) از توابع قزوین و در خانواده ای مؤمن و مذهبی کودکی زاده شد که نام او را حسن نام گذاشتند . حسن از زمان کودکی ، بافقر و محرومیت آشنا شد ، اما در دامان پدری کوشا و مادری پر مهر تربیت یافت و بالید .
حسن در هفت سالگی قدم در راه مدرسه می گذاردو تا سال پنجم ابتدایی را در زادگاه خود سپری می کند ، ولی به خاطر نبودن مدرسه ، برای ادامة تحصیل به قزوین می رود . او مشکلات راه و سرما و گرما را به جان می پذیرد تا بتواند در تحصیل موفق شود . وی با تلاش و کوشش ، موفق می شود مدرک دیپلم را دریافت کند .دردوران تحصیل ، همواره به عنوان فردی معتقد ومقیّد به مسائل دینی شناخته می شود .
او پس از دریافت مدرک دیپلم ، دفترچة آماده به خدمت گرفته و به سربازی اعزام می شود ودوران سربازی را در تهران می گذراند .
حسن احسانی نژاد، که فردی زجر کشیده ، محرومیّت دیده و ستم و بی عدالتی را با گوشت پوست خود لمس کرده بود ، با شروع زمزمه های انقلاب اسلامی ، با شور نشاط وارد فعالیتهای انقلاب می شود و در صحنه های مختلف انقلاب ، حضوری پرتلاش می یابد . او در تهییج جوانان و نوجوانان برای شرکت در صحنه ، در محل خود نقشی مؤثر و چشمگیر ایفا می کند .
او در پخش اعلامیه های حضر امام خمینی (ره) در میان دوستان و آشنایان تلاش و فعالیت می کندو در این مسیر تمام خطرها را به جان می پذیرد . ا همچنین در راهپیماییها همراه و همگام مردم انقلابی شعار (( مرگ بر شاه ، استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی )) سر می دهد و برای تحقق انقلاب و استقرار نظام اسلامی ، از هیچ کوششی دریغ نمی ورزد و تا پیروزی انقلاب دست از فعالیت انقلابی خود بر نمی دارد .
حسن با همان شور و نشاط انقلابی که در صحنه های انقاب حاضر بود ، با همان نشاط ، پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ، برای حراست از ارزشها و آرمانهای آن می کوشد . او در اوای سال 1358 به عضویت سپاه پاسدران در می آید . مدتی به عنون مسئوول پرسنل سپاه کرج خدمات ارزنده ای را در انتظام امور پرسنلی صورت می دهد . او را می توان به عنوان عنصری فعال در شکل گیری هسته مرکزی سپاه نامید که از بدو ورود به سپاه در مسائل نظامی ، توانایی و شایستگی رزنده ای از خود بروز می دهد . در این زمینه رشد چشمگیر کرده و خیلی زود به عنوان فرماندة گردان سپاه برگزیده می شود . پس از شروع غائلة کردستان ، برای مبارزه با ضّد اتقلاب داوطلبانه راهی این استان می شود . و در سرکوبی ضّد انقلاب و آزاد سازی شهرهای مختلف حضور فعال می یابد .
احسانی نژاد ، پس از شروع جنگ تحمیلی ، به عنوان مسئوول تعاون سپاه ناحیة کرج انجام وظیفه می کند . در این مسئوولیت ، خدمات شایانی به شهدا ارائه می دهد . او حتی برای کفن و دفن شهدا شخصاً اقدام می کند و خدمت در این مسئوولیت را برای خود ، فضیلت والا می شمارد . به خاطر ابراز لیاقت و توانایی در اجرای مسئوولیت خودپس از مدتی به حفظ سمت ، به عنوان مسئوول لجستیک ناحیه نیز منصوب می شود . او در سال 1359 با دختری پاکدامن ومذهبی ازدواج می کند .
او با وجود داشتن مسئوولیت سنگین ، لحظه ای از کار و فعالیت احساس خستگی نمی کند و با پشتکار تمام ، به رتق و فتق امور لجستیکی سپاه می پردازد و نیز امور مربوط به تعاون را به سامان می رساند . هنگام اعلام جنگ مسلحانه گروهک منافقین ، او با جان دل به مقابله با این عناصر می پردازد .احسانی نژاد ، تمام تلاش و توان خود را مصروف پشتیبانی و تدارک رزمندگان می دارد و در این زمینه ، همة مسئوولان و دست اندرکاران شهرستان کرج را بسیج و به امر خطیر پشتیبانی ترغیب می نماید . او با حسن خلق و نفوذ کلامی که در میان مسئوولان شهر داشت، موفق می شود از امکانات و تجهیزات ادارات مختلف ،در جهت تدارک جبهه و جنگ استفاده کند .
وی ، برغم داشتن مسئوولیت خطیر در پشت جبهه ، هنگام شروع عملیات ، مرخصی می گیرد و برای شرکت در عملیّات راهی جبهه می شود .
احسانی نژاد ، در سازماندهی لجستیک سپاه کرج ، توانمندی و مدیریت بالایی از خود نشان می دهدو در تأمین امکانات جبهه بویژه لشگر 10 سیدالشهدا ، فعالیتهای درخشان و چشمگیری انجام می دهد ، به طوری که یکی از مسئوولان مستقیم وی اذعان می دارد که مدتها پس از شهادت وی ، لجستیک سپا کرج نمی تواند به آن جایگاه زمان تصدّی احسانی نژاد برسد . در واقع سالها تلاش و تجربه در امر لجستیک او را در این زمینه مردی کاردان و صاحب نظر می نماید .
به دلیل همین رشادتها و لیاقتها ، احسانی نژاد به عنوان مسئوول ستاد لشگر منصوب می گردد . او به رغم پرهیز از عنوان و مقام ، به خاطر حضوری مستمر در جبهه ، این مسئوولیت را می پذیرد و با شور و نشاط بیشتر خود را وقف خدمت در این مسئوولیت خطیر می کند . او به حضور پر رنگ و مستمر در جبهه را به عنوان تولّدی دوباره برای خود تلقی می کند
احسانی نژاد ، در بیشتر عملیّاتها به عنوان مسئوول ستاد لشگر حضور پر ثمربخش و تعیین کننده می یابد . او در طراحی ، شناسایی و آمده عملیّات ((والفجر 8 )) نقش عمده ایفا می کند و خود از نزدیک ، همراه فرماندة لشگر ، در منطقة عملیّات حضور یافته و به هدایت نیروهای تحت امر می پردازد .
شهید حسن احسانی نژاد ، پس از ماهها تلاش و مجاهدت در راه خدا ، سرانجامبه آرزوی دیرین خود رسید و شهد شهادت را با همرزم با وفایش ، شهید (( جنگرودی )) نوشید . او در عملیات (( والفجر 8 )) در منطقة فاو،در روز 27 بهمن 64 در کنار (( اروند رود )) مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به فیض شهادت نایل آمد.

زندگینامه
علی (امیر) در سال 1343 در روز هفدهم صفر ماه قمری در تهران پا بر خاک نهاد، تحصیلاتش را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد، با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت بسیج مسجد درآمد و با شوری وصفناشدنی به فعالیت مذهبی پرداخت، تابستان سال 1361 همزمان با شروع عملیات رمضان در هفده سالگی به جبهه رفت و کارش را در گردان تخریب لشگر 27 محمدرسولالله (ص) آغاز نمود، در عملیات والفجر مقدماتی همران گردان حنظله به منطقه فکه رفت و از ناحیه دست مجروح شد. در عملیات والفجر 8 برای همیشه پایش را از دست داد و با وجود 70 درصد جانبازی (شیمیایی، موجی، قطع پا و 25 ساچمه در دست) باز هم از میهن اسلامی دفاع نمود، او در سال 1367 با دوشیزهای پارسا ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد، علی به علت علاقه به نظام مقدس جمهوری اسلامی به عضویت نهاد مقدس سپاه درآمد و توانست با تلاش بسیار مدرک دیپلم خود را دریافت نماید. محمودوند در سال 1371 بعد از شهادت سیدعلی موسوی به یاری برادران گروه تفحص شتافت و 8 سال در میان خاکهای تفتیده جنوب برای یافتن پیکر شهداء تلاش نمود، به طوریکه دو مرتبه پای مصنوعی خود را بر اثر کار زیاد از دست داد، فرمانده دلیر گروه تفحص لشگر27 محمدرسولالله (ص) سرانجام در تاریخ 22/11/1379 در منطقه فکه بر اثر انفجار مین در جرگه شاهدان قرار گرفت، علی در سن 36 سالگی تنها پسرش عباس را که نابینا و فلج بود، به همراه دخترش در نزد ما به یادگار گذاشت، پیکر پاکش را در قطعه 27 بهشتزهرا طبق وصیت او به خاک سپردند.
انقلاب که به پیروزی رسید، علی سر از پا نمیشناخت، با خوشحالی در بسیج مسجد ثبتنام نمود، بیشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازمیگشت، یک دمپایی پاره به پا داشت، وقتی معترضانه به او میگفتم:«این چه وضعی است» نگاهش را به زمین میدوخت و میگفت:«مامان اشکالی نداره، آن بنده خدایی که کفشهایم را برده، احتمالاً احتیاج داشته است» 17 سال بیشتر نداشت که شناسنامهاش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علی این کار را نکن در جبهه از تو کاری ساخته نیست» کنار در ایستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئید، بمیر، میمیرم ولی نگوئید نرو من آنجا آب که میتوانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهی جبهه شد.
در عملیات والفجر مقدماتی عراق تعدادی از تیپهای کماندویی اردنی و سودانی را به منطقه آورد، بعد از محاصره شدن ما در منطقه آتشبارهای سنگین و نیمهسنگین عراق (گرای) کانال ما را گرفتند چند ساعت متوالی بچهها زیر باران آتش خمپاره، کاتیوشا، رگبار و توپ بودند، عوامل جنگی عراق نیز با بلندگو به ما فحش میدادند و میگفتند:«راه فرار ندارید». وضع خیلی بد بود، بچهها توی خاک به دنبال چهار تا فشنگ میگشتند، یک هفته مقاومت کردیم، مختصر آب و کمپوت باقی مانده جیرهبندی شد، گرسنگی و تشنگی بیداد میکرد، اما با این وجود صدای بلندگوی دشمن که بلند میشد، بچهها با تمام وجود فریاد میزدند:«اللهاکبر»، علی میگفت:«من تا زندهام، صدای در هم پیچیده دعوت به تسلیم بلندگوهای دشمن و تکبیرهایی را که از لبهای قاچقاچ شده نیروها بیرون میآمد، فراموش نمیکنم».
صدای علی از نوار کاست به گوش میرسد: «سال 1364 بود، در عملیات والفجر8 در جاده فاو – امالقصر قرار داشتیم، حدود 700-800 مین را خنثی کردم، چاشنیهای آنها را در یک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مینهای والمری بروم اما ناگهان پایم روی مین رفت، بچهها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضیه شدند، با انفجار مین هشتصد چاشنی هم منفجر شد، و من از ناحیه پا به سختی مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردی گفت علی پایش قطع شده اما علی با خنده گوشی را گرفت و ادامه داد: مامان شوخی میکند». یک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسیدم،کجایی؟ گفت:«مامان من در بیمارستان آریا هستم. یک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر میتوانی بیا». با عجله به بیمارستان رفتم با دیدن او روی تخت با پای قطع شده دلم لرزید، با وجودیکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد میکشیدم، ناله نمیکردم به خاطر اینکه میدیدم علی با پای قطع شده و با آن وضعیتش همه کاری انجام میداد، چند مرتبه پایش را عمل کردند اول انگشتهای پایش و بعد تا پاشنه و هربار تکهای از پایش را قطع نمودند.
علی در سالهای آخر سردردهای شدید داشت، هربار با تمام قدرت سرش را فشار میداد، به گونهای که احساس میکردی سرش منفجر خواهد شد، با تعجب نگاهش میکردم، میگفت:«تو نمیدانی چطور درد میکند، حالم به هم میخورد» وقتی علت سردردش را میپرسیدم،پاسخ میداد :«اعصابم ناراحته،شاید فشارم رفته بالا و شاید هم چربیم» اما من میدانستم، او شیمیایی شده کلیههایش از کار افتاده بود، حالت تهوع داشت، عارضه موجی بودن نیز بعضی اوقات زندگیش را مختل میکرد، یادم هست در این گونه مواقع میگفت:«فقط بروید بیرون، سپس سرش را آنقدر به دیوار میکوبید و فشار میداد تا زمانیکه بدنش خشک میشد. حتی یکبار همسر و فرزندانش را به آشپزخانه فرستاد و خودش تمام شیشهها را شکست. هشت سال دفاع مقدس از خاک پاک ایران دیگر رمقی برای علی نگذاشته بود، در جایجای پیکرش ردپای جنگ بود اما او باز هم مقاومت کرد.
راوی:خانواده شهید
عید سال 1374 هر روز صبح تا شب با نام خدا به دنبال پیکر شهیدی میگشتیم اما تلاش ما بیفایده بود، تا اینکه کاروانی از تهران به میهمانی ما آمد. چند جانباز فداکار در این گروه حضور داشتند، صبح روز بعد حاج محمودوند از میان مهمانان برخاست و با صوت زیبایش زیارت عاشورا را قرائت کرد، صدائی حزین که میگفت:« بابی انت و امی...» زیارت عاشورا که به پایان رسید، حاجی دو رکعت نماز خواند، و شاد و خندان از مقر خارج شد. با تعجب پرسیدم، کجا با این عجله؟ او در حالیکه میخندید، پاسخ داد:«استارت کار خورد، دیگر تمام شد، رفتم که شهید پیدا کنم». نزدیک ظهر با صدای بوق ماشین از سولهها بیرون آمدیم، باورمان نمیشد، علی پیکر شهیدی را همراه داشت، با این کار بیشتر به اعجاز زیارت عاشورا ایمان آوردیم.
راوی:حمید داوودآبادی
روز سوم بهمن ماه بود علی از استراحتگاه که خارج شد، نگاهی به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادی، تو ده روز دیگر فرصت داری، به قولی که به من دادی عمل کنی وگرنه میروم و دیگه پشت سرم را نگاه نمیکنم» پای مصنوعیاش شکسته بود، با خنده کمی لیلی رفت و به ما گفت:«این پا روی مین رفتن داره» بالاخره یومالله 22 بهمن ماه از راه رسید علی به میدان مین رفت، و حدود 62 الی 63 مین را پیدا کرد. من نیز کنارش بودم، به آخرین مین که رسیدیم، کسی مرا صدا زد. حدود 7 متر از علی دور شدم، ناگهان صدای انفجاری مهیب در دشت پیچید، به طرف محمودوند دویدم، او با پیکری خونین روی زمین افتاده بودم باورم نمیشد اما خدا هیچگاه خلف وعده نمیکند.
حسین شریفینیا با شنیدن خبر شهادت او به سراغ مهر متبرک حاجی رفت، بهترین یادگاری از علی مهری که خاک پیکر 100 شهید را با خود به همراه داشت، حالا هربار که سر بر سجده میگذارد، عطر حضور او را میان سجادهاش احساس میکند.
راوی:آقای منافی
به ارواح طیبه همه شهداء به خصوص شهیدان این راه پر ارزش (تفحص) که شما در آن مشغول حرکت هستید و این شهید عزیز شهید محمودوند به خصوص، برای ارواح طیبه همهشان از خداوند متعال علو درجات و همنشینی با صالحان و اولیاء و ائمه را مسئلت میکنم، شما باب شهادت را باز نگهداشتید.
سید علی خامنهای
20/12/1379
منبع: نرم افزار هنر های خاکی منتشر شده توسط موسسه فرهنگی هنری آوینی